چهلم یک ایران
دستم به نوشتن نمیرود و قلمم خشکترین شاخهی شکستهایست، مگر آن را به خاک زنم و با جوهرِ خون بنویسم. شرم میکنم؛ از اینکه هرچه بنویسم باز هم قطرهای از دریای شرافت و شجاعت شما نمیشود. شرم میکنم و افتخار میکنم؛ این نهایتِ احساس به میهن و هممیهن است.
در زمین و آسمان هیچچیز برای وصفتان پیدا نمیشود. خاک، شرمگین از خوابیدن تنهایتان و آسمان، دلگیر از شنیدن گریههای بچههایتان، مادرهایتان، پدرهایتان. پروانهها خود را به آتش میزنند و کوهها در قیاس با صلابت شما خرد میشوند. در هیچ کتابی خمیدگی سَرو را نخواندهام، اما یقین دارم که این زمستان، سَروها در برابر آزادگی شما سر فرود آوردند.
و اگر تاریخ روزی از ما بپرسد در روزگار شما چه گذشت، خواهیم گفت: نسلی برخاست که مرگ را کوچکتر از شرافت دید و خون را امضای پای عهدِ وطن کرد. شما رفتگان نیستید؛ در روحِ این شهر جاریاید، در هر تپش، در هر صدا. نامتان را فریاد خواهیم زد و درفشِ ایران را به دوش خواهیم کشید، تا هیچ ضحاکی دوباره در این سرزمین قد نکشد.